دیدار ما دشت کربلا

گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- شب عملیات «والفجر هشت»، سوار قایق شدیم و به سوی دشمن حرکت کردیم. از نهر خجسته که گذشتیم، قایق‌ها خاموش شدند تا دشمن متوجه حضور نیروها در اروند نشود، خیلی آرام و پارو زنان، پشت سر هم، رفتیم تا به نقطه تلاقی رسیدیم. قایق‌ها به صورت دایره‌وار حلقه زدند، بچه‌ها زمزمه کنان شروع کردند به خواندن زیارت عاشورا، بعد منتظر غواص‌ها شدیم.

خیلی طول نکشید که چراغ‌ها علامت دادند که عملیات آغاز شد. همان لحظات اولیه ناگهان آب اروند وحشی شد، مه غلیظی سطح آب را پوشاند، به طوری که دشمن در شروع عملیات دچار سردرگمی شد.

بچه ها مانند رعد برق دشمن را غافلگیر کردند. در کنار ما بچه‌های بسیجی یاسوج، هلهله کنان به سمت دشمن هجوم بردند، صدای شلیک گلوله، انفجار نارنجک‌های زیر آب، صدای تیربارها و هلهله بلند یاسوجی‌ها، رعب عجیبی در دل دشمن ایجاد کرد.

بیشتر بچه‌ها بین 15 تا 25 سال سن داشتند. ما که اصلا نمی‌دانستیم اروند چیست؟ دریا را می‌شناختیم، شمالی بودیم و با دریا و برکه و شالیزار بزرگ شده بودیم. اما این آب وحشی اروند با دریائی که ما دیده بودیم و در کنارش بزرگ شدیم، زمین تا آسمان متفاوت بود.

 

شهید حجت الله محسن پور

 

دریا بسیار آرام و دلنشین، اروند متلاطم و خروشان، هوا سرد و سوزناک، آب به درجه انجماد رسیده است، قبلا دریا می‌رفتیم از دور دست که دریا موج می زد فرار می‌کردیم، حالا آمده ایم وسط خروشان‌ترین آب وحشی دنیا، با تجهیزات جنگی، عملیاتی سنگین و سن کم، گردان مسلم ابن عقیل(ع) به فرماندهی علی اکبرنژاد و جانشین گردان شهید یوسفی، هر قایق بین 10 تا 12 نفر نیرو به سمت خط دشمن می رویم. توی قایق ما:1- من بودم 2- اصغر مسلمی پور 3- سعید کاکوئی 4- سعید بخشی 5- محمد علی بافندگان 6- علی قاسمی 7- حسن سعد 8 - عباس شیروژن 9- رمضان فیروزجائی 10 – حجت الله محسن پور در حال حرکت به سمت دشمن هستیم که ناگهان تیر خورد به حجت الله محسن پور، حجت افتاد کف قایق، یک تیر هم خورد به خود قایق، قایق خراب شد و از کار افتاد.

حجت گفت: من تیر خوردم.

نشستم کنارش، در همین بین صدای علی محسن پور برادر حجت را شنیدم که با قایق آمده نزدیک ما، به بچه ها گفتم: به علی محسن پور بگید که حجت تیر خورده، یکی از بچه ها  به زبان محلی گفت: علی آقا علی آقا ما یه تا مجروح تو قایق دارنیم، تیر خورده افتاده کف قایق، قایق ما هم خراب شده، داره غرق می شه، قایق شما سالمه، این یه تا مجروح را ببرید. اما او به علی آقا نگفت که این مجروع، حجت برادرخودته!

علی آقا محسن پور با عصبانیت گفت: مجروح دارنی که دارنی، بِزا بَه میره! (بزار بمیره) دو بار هم حرفش را تکرار کرد، یعنی الان مهم ترین وظیفه رسیدن به خط دشمنه، شاید هم فکر کرد مجروع خیلی سطحی است.

حجت حرف های علی را خیلی واضع شنید، همین طور که به پهلو کف قایق افتاده بود، گلوله خورده، مظلوم و غمیگن، خیلی آروم با بغض گفت: من که حرفی ندارمه! بزا بَمیرم.

دستی به سر حجت کشیدم، بوسیدم و گفتم: حجت جان، فدات بشم، علی آقا اصلا متوجه نشده تَه هَستیکَه،  گمان که یه مجروع سطحی هستی تهَ، نخواسته عملیاته به خطر بیفته، حجت سری تکان داد و سرش را گذاشت کف قایق بی رمق گفت: بیخیال من اصلا به دل نگرفتم.

درگیری شدید شده بود و قایق های سرگردان دشمن هر قایقی را که میدیدند به رگبار می بستند، عراقی ها آشفته و بهت زده شده بودند.

کوله پشتی حجت را باز کردم، جلیقه نجات روی کوله بسته شده بود، هر چه توی کوله بود، خشاب و قمقمه، هر چه که داشت ریختم کف قایق، حجت رها و سبک شده بود، جلیقه نجاتش را بستم، در همین لحظه دشمن قایق را زد، از قبل هم قایق صدمه دیده بود، کمی بنزین کف قایق پخش شده بود قایق ناگهان آتش گرفت و شعله ور شد، به سرعت حجت را بلند کردم، هل دادم داخل آب، بعد خودم پریدم، دست حجت را گرفتم که زخمی رها نشود. بچه ها همه پریدند داخل آب، قایق مثل خانه ائی از نی داخل آب وحشی اروند آتش گرفت و شعله ور شد.

آب صورت جزر به خودش گرفته بود و به سرعت 80 کیلومتر می رفت به سوی نامعلومی، و ما جهت ها را گم کرده بودیم و نمی دانستیم به کدام جهت سوق داده می شویم.

برای لحظه ائی ساکن شدم، دست حجت را چرخاندم، به سمت ایران شنا کردیم، کمی که رفتیم گفتم: حجت برگرد که هرگز به خشکی خودمان نمی رسیم، بریم سمت عراقی ها، عراقی ها به ما خیلی نزدیکترند، شنا کردیم سمت عراقی ها، یک دستم به پنجه های حجت گره خورده، دست دیگرم که رها بود، بردم بالا و متوجه شدم ما خیلی درون آب غرق هستیم.

در همین لحظه ناگهان دستم گیر کرد به یک طناب، چسبیدم و خودم را محکم کشیدم بالا، حجت را به شکم انداختم روی طناب، مثل ملحفه ائی سفید که روی بند رخت پهن می شود، هر دو پهن شدیم روی طناب، برای دقیقه ائی محکم شدیم و احساس امنیت کردیم.

یک طرف طناب به یک کشتی متروکه عراقی گره خورده بود، طرف دیگرش می رفت سمت خشکی، خط اول عراقی ها کشتی است که کمین داخل آب عراقی ها بود، برای جابجائی نیروهای کمین از خط اول طناب را می گرفتند و رفت و آمد می‌کردند.

ما حالا دقیقا زیر کشتی متروکه کمین عراقی ها هستیم، در همین لحظه که داشتم دو سوی طناب را رصد می کردم، نگاهم افتاد به قایقی روشن که برخی نقاطش نرم نرم آتش گرفته بود و خیلی کم سو می سوخت، اما خیلی مهم نبود.

حجت گفت: من قایق سواری بلدم، فقط تو من را برسان به قایق، بنداز داخل قایق من خیلی تند گازش می گیرم و می رویم سمت بچه های خودمان، سریع رفتیم سمت قایق، اول خودم رفتم داخل بعد حجت را کشیدم داخل قایق، با هم سوار شدیم.، دو نفری از خستگی تکیه دادیم به بدنه قایق، برای یک ثانیه احساس امنیت کردیم.

اشاره کردم، حجت سریع رفت سمت سکان تا گاز و بگیره، سکان را که گرفت، نگاهی به اطراف کردم عراقی ها از داخل کشتی متروکه ما را نگاه می کنند. اسلحه را گرفتند سمت ما، منتظرند حجت گاز بگیره وگلوله باران ما کنند. تازه فهمیدم که اصلا از اول ما را تحت نظر داشتن منتظر بودند که ببینند ما چکار می کنیم.

حجت گاز داد، گلوله مثل باران ریخت روی سرما، قایق آتش گرفت، داد زدم حجت گاز بده، من آتش را خاموش میکنم، تو فقط گاز بده برو برو برو حجت...

حجت شیرجه زد داخل آب، من هم پشست سرش فوری پریدم داخل آب تا خیلی از هم جدا نشویم.

خیلی بهم نزدیک بودیم، دستم و دراز کردم، برای لحظه ائی انگشتم به انگشت دستش لمس شد، حرارتی از سر پنجه هاش نشست ته قلبم، ذره ائی آرام شدم.

اما خیلی زود انگشتم یخ زد، سرمائی غریبانه نشست کف قلبم و بدنم یخ شد، ما از هم گسستیم، فشار و سرعت شدید آب شکافی عمیق بین ما انداخت، آب عصبی و هیجان زده، معلوم نیست چگونه حالی دارد، آرام آرام از هم جدا شدیم، هرچه تلاش کردم، فاصله ما لحظه به لحظه بیشتر می شد، همینطور بیشتر و بیشتر، جدا شدیم به فاصله یک ثانیه، یک دقیقه، یک ساعت، یک روز، یک هفته، یک ماه، رفتیم آخر هر چه فراق، شد فصل جدائی... همینطور که دور می شدیم، حجت زیر نور منور دستش را بالا برد، صدایش را بلند کرد و فریاد گونه گفت: دیدار ما دشت کربلا .... و ناپدید شد. دیگر همدیگر را گم کردیم، یک دقیقه که گذشت کاملا ناامید شدم. یک دقیقه داخل آب اروند زمان خیلی بلندی است، خیلی بلند به وسعت یک اقیانوس ...

آب جزر کامل گرفته بود و به طرز وحشیانه ائی حرکت داشت. توی سرعت شدید و هولناک آب خودم را رها کردم. دو دستم را مشت کردم و ضربدری گذاشتم روی سینه ام، پاهایم را بردم داخل شکمم، چشم هایم را بستم و خودم را قفل کردم، مثل نوزادی درون رحم مادر رها شدم. مثل یونس درون نهنگ تنهائی! مثل یوسف در چاه تنهائی. مثل موسی در طور تنها با خدا، تنهای تنها، رها توی امواج خروشان آب اروند، خیلی غمگین خودم را سپردم به خدا و گم شدم.

آب مرا همینطور با خودش هرکجا که دلش خواست برد، مثل دودی درون گردباد، چرخیدم و چرخیدم، رفتم و رفتم، بعد از مدتی که نمیدانم چقدر گذشته بود، به نقطه ائی رسیدم که بچه های لشکر عاشورا مستقر بودند. مرا از آب گرفتند و به خشکی بردند.

«شهید حجت الله محسن پور» مدتی بعد از عملیات والفجر 8 جنازه اش در میان گل و لالی حاشیه اروند شناسائی شد. «علی اصغر سلمیی پور، سعید کاکوئی، سعید بخشی، محمد علی بافندگان، قاسمی، حسن سعد، عباس شیروژن، هر یک، در یکی از عملیات ها، به شهادت رسیدند و به با صفاترین، رفیق شهید خود «حجت الله محسن پور» پیوستند.

ولی من ماندم، منتظر وصال، تا سایه کی در رسد و افتاب رخ پنهان کند، به یاران شهید خود ملحق شوم.(آمین)

/ 0 نظر / 15 بازدید